می نویسم از تک تک لحظه هایم برای تو ،
برای تو کودک دلبندم، که ماه هاست در انتظارت نشسته ایم.
می نویسم تا روزی برسد از وجودت در وجودم بنویسم.
منتظر آن روز می نشینم، هم من هم پدرت.
فقط زود بیا،
تو از خدا بخواه و زود بیا جانِ مادر.
برچسب: نویسنده: طاها زارعی تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 10:26
الان که دارم برات می نویسم هوا بارونیه، حس خوبی بهم میده،
این روزها لحظه شماری می کنم که کپسولام تموم بشه،
تموم بشه و دوباره اقدام کنیم.
تموم شه و همه چی تموم بشه مادر.
من و بابایی این روزا سخت درگیر خونه هستیم.
هر روز میریم می گردیم ولی نتیجه ای نداره،
دلم میخواد تو بیای، خونه بگیریم و زندگی کنیم.
اون وقت من دیگه چی می خوام.
خدایا خودت کمکمون کن.
برچسب: نویسنده: طاها زارعی تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 10:26
من نمازم رو خوندم و دارم برات می نویسم.
بابایی خوابیده،
دیروز کلی ذوق کردیم که یه خونه پیدا کردیم، همون اول به دلم نشست.
به بچه کوچیک هم داشتن، اون موقع بود که من آرزو کردم.
آرزو کردم همین جا رو بگیریم و همین اتاق بشه اتاق تو دلبندم.
آخ میشه خدا؟
قراره شنبه با صاحب ملک حرف بزنیم . بابت قیمت.
زودتر بیا گل گندمم❤
برچسب: نویسنده: طاها زارعی تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 10:26